|
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 12:4 توسط بهار(فاطمه) |
شبي آرام بود و من + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 11:53 توسط بهار(فاطمه) |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 11:45 توسط بهار(فاطمه) |
حدیث قربتم رو به تو ای سنگ صبور.چگونه بیان کنم رنج فراق از او را. نمی دانم آیا قلم را یاری نگاشتن دردهایم هست یانه؟ نمی دانم انگشتانم توانائیش را دارن تا غصه هایم را بر روی قلب پاک دفترم بنویسند؟! و حتی نمی دانم این کاغذ سفیدتحمل این همه درد و و رنج را دارد؟!نمی دانم ولی در هر حال من می نویسم از او. از امید زندگیم.ای همراز شب هایم می خواهم تنها برای توبگویم.می دانی من و او چون یک روح در دو پیکریم سنگ صبورم غرور مردانه اش را می ستایم. دوستش دارم، درکش می کنم. به خدا زنگیم را به پایش می ریزم ولی او هرگز نمی داند.شاید هم نمی خواهد بداند. ای مونس دردم به تو می گویم:عشقم،امیدم رهادرزندگی است.اوغم هایم رانمی فهمد. دوستم دارد ولی هرگز ثابت نمی کند. چه بگویم؟از کدام درد و غم؟ از کدام تلخی و حرمان؟ تو بگو چه کنم،تو بگو غغربت شبهایم را با چه کسی قسمت کنم؟ من تنها او را دوست دارم.به او عشق می ورزم. به خدا می دانم که نمی توانم عشق را تعبیر کنم. ولی همیشه گفته ام از عشق کوچکترم.می دانی وقتی شب ها سر بر بالینم می گذارم،تا صبح می گریم و هنگامیکه سر از بالین بلند می کنم می بینم اشک هایم بالینم را تر کرده است.قاصدکم سلام مرا به او برسان.بگو دوستش دارم. بگو منتظرش می مانم. بگو خواهمش با تمام خوبی ها و بدی ها. بگو دوستم بدارد. به او بگو زندگی ما با هم تکمیل می شود. سنگ صبورم پاییز چشمانم در انتظار بهار چشمان اوست. تنها با یک نگاه می تواند سرمای زمستان را از بین ببرد. او می تواند مرا تا سرسبز ترین افق زندگی بکشاند ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 11:44 توسط بهار(فاطمه) |
-فرض کنید دارید با خیال راحت و از سر خوشی توی خیابون های برلین قدم میزنید. سر راهتون به یه تقاطع میرسید و صبر میکنید تا چراغ برای شما سبز بشه.موقعی که چراغ سبز میشه و دارید از تقاطع رد میشید یه ماشین با سرعت میاد و در حالیکه چراغ برای اون قرمزه و نزدیکه که با شما تصادف کنه تقاطع رو رد میکنه....اینجاست که میتونید با خیال راحت به راننده خلافکار با زبان شیرین فارسی فحش بدید!چون مطمئن باشید اون یه ایرنیه و زبون شما رو میفهمه!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 11:41 توسط بهار(فاطمه) |
سیر تکامل دختر خانمها + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 12:46 توسط بهار(فاطمه) |
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد. + نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 20:16 توسط بهار(فاطمه) |
در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد. + نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 20:0 توسط بهار(فاطمه) |
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 19:38 توسط بهار(فاطمه) |
پسري به دختري گفت: اگه يه روز به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجود تقديمت كنم. دختر لبخندي زد و گفت: ممنونم. تا اينكه يه روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود ...... نياز فوري به قلب داشت از پسر خبري نبود ..... دختر با خودش ميگفت: مي دوني كه من هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني ...... ولي اين بود اون حرفات حتي براي ديدنم هم نيومدي شايد من ديگه هيچ وقت زنده نباشم آرام گريست و ديگه هيچ چيزي نفهميد. چشمانش را باز كرد دكتر بالاي سرش بود. به دكتر گفت: چه اتفاقي افتاده؟ دكتر گفت نگران نباشد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده شما بايد استراحت كنيد در ضمن اين نامه براي شماست دختر نامه رو برداشت اثري از اسم روي پاكت ديده نمي شد بازش كرد و درون ان چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو مي خوني من در قلب تو زنده ام از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اكه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم ..... پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..... اميدوارم عملت موفقيت اميباشه (عاشقتم تا بي نهايتز ) دختر نمي توانست باور كنه ..... اون اين كارو كرده بود...... اون قلبشو به دختر داده بود....... ارام ارام اسم پسر رو صدا كرد وقطره هاي اشك روي صورتش جاري شد...... کپی شده از وبلاگ + نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 18:38 توسط بهار(فاطمه) |
من از شعرای فریدون مشیری شعر کوچه ش رو بیشتر از همه دوست دارم آخه خیلی قشنگه. بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم فریدون مشیری + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 12:39 توسط بهار(فاطمه) |
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کردهاند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند ! + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 12:24 توسط بهار(فاطمه) |
سلام سلام سلام به روی ماهتون این اولین مطلبیه که اینجا می نویسم گفتم بذار اول از همه یه مطلب طنز بنویسم که به خاطر افتتاحیه ی این وبلاگ یه کمی بخندیم! خیلی بامزه است حتما بخونیدش البته نویسنده ش یه کمی بی ادب بوده!!!
آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالیکه خانمش هر روز در خانه بود. + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 12:18 توسط بهار(فاطمه) |
|
| ||||||